تبليغاتX
((قمار عاشقان بردی ندارد ؛ از نداران پرس ... کس از دور فلک دستی نبرده است بد بياران پرس ...جوانيها رجز خوانی و پيری ها پشيمانی است ...شب بد مستی صبح خمار از ميگساران پرس ...قراری نيست در دور زمانه بيقراران بين ...سر ياری ندارد روزگار از داغ ياران پرس... تو ای چشمان به خوابی سرد و سنگين مبتلا کرده ... شبيخون خيالت همه شب از شب زنده داران پرس ... تو که از چشم و دل مردم گريزانی چه ميدانی ...حديث اشک و آه من برو از باد و باران پرس... عروس بخت يکشب تا سحر با کس نخوابيده ... عروسی در جهان افسانه بوده از سوگواران پرس ...سر بشکسته هر صبح آفتاب از دره ای خيزد ... به کام ار توسن ایام ديدی از سواران پرس ...فلک با پشت خم دانی به گوش ما چه می گويد ؟... جوانا سرنوشت از سرگذشت روزگاران پرس ...زشاخ دشمنی يک ميوه شيرين نمی رويد ...برو باغ محبت کار و کار از کشت کاران پرس...به شعر يادباد خواجه ام خاطر شبی خون شد ...سپاهان زنده کن وز زنده رود باغ کاران پرس ... به هر زادن فلک آوازه مرگی دهد با ما ... خزان لاله و نسرين هم از باد بهاران پرس... سلامت آنسوی قافست و آزادی در آن وادی ... نشان منزل سيمرغ از شاهين شکاران پرس ... به چشم مدعی جانان جمال خويش ننمايد ... چراغ از اهل خلوت گير و راز از رازداران پرس ... )) **به وبلاگ من خوش آمديد **لینک آخرین اخبار روز ایران به انتهای این صفحه اضافه شد**سایت بازتاب کلیک کنید آري ، ما غنچهء يک خوابيم

بر سر آنم که گر زدست برآید

دست به کاری زنم که غصه سر آید

بر در ارباب بی مروت دنیا

چند نشینی که خواجه کی به در آید

غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست

هرکه به میخانه رفت بی خبر آید

گفته بودم اینجا سرای سپنج است .وقت آن رسیده که ازین سراچه بروم .

بدرود همه عزیزان من . بدرود

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 7:37  توسط پيچک شوق  | 

آنقدرم هست که شب قدر به دعا بنشینم

خواستم که ببرم نام علی

بروز کردم به احترام علی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 8:8  توسط پيچک شوق  | 

 میلاد ابر مرد تاریخ ، حضرت علی (ع)  بر همگان مبارکباد

سلام عزیزان ،

  مولا مدد فرمود ، گرنه فرصتم نیست

دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسون کنان مغ بچه ی باده فروش
گفت بیدار شو ای رهرو خواب آلوده
شست و شویی کن و آن گه به خرابات خرام
تا نگردد زتو این دیر خراب ، آلوده
به هوای لب شیرین پسران چند کنی
جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده
به طهارت گذران منزل پیری و مکن
خلعت شیب چو تشریف شباب آلوده
پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به در آی
که صفایی ندهد آب تراب آلوده
گفتم ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست
که شود فصل بهار از می ناب آلوده
آشنایان ره عشق در این بحر عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
گفت حافظ لغز و نکته به یاران مفروش
آه از این لطف به انواع عتاب آلوده

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 8:10  توسط پيچک شوق  | 

و چه فایده که فردا 

 روز تولد من باشد!

گذشت یک سال دگر و ما ، ندانستیم

بر ما چیزی فزودند ؟

یا فرصتی گرفتند؟!

ما که بر خود نیفزودیم چیزی

تازه ترا هم کاستیم ، از خویش !!!

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 13:16  توسط پيچک شوق  | 

 خسته ام .خسته ........

یا من نوشتن نمی توانم

یا نوشتن مرا نمی تواند

 یا حق تا بعد

هرچند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
هرگه که میل روی تو کردم جوان شدم
شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا
بر منتهای همت خود کامران شدم
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود
در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم
قسمت حوالتم به خرابات می کند
هرچند کاین چنین و آن چنان شدم
آن روز بر دلم در معنی گشوده شد
کز ساکنان درگه پیر مغان شدم
از آن زمان که فتنه چشمت به من رسید
ایمن ز شر فتنهء آخر زمان شدم 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 11:51  توسط پيچک شوق  | 

خاطره جمعه و یک روز کوه پیمایی و سه ساعت راه رفتن زیر باران را نوشته بودم

که متاسفانه  سیوش نکرده بودم و دود هوا شد ....

واقعا هر جور بنویسمش مثل اونی که از دست رفت نمی شود ...

شاید نوشتمش...............

.اگر مشکلات سایت شرمیتون حل بشه چند تا دیگه از عکسا رو میذارم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:37  توسط پيچک شوق  | 

 

نشسته بود پشت میز و صدای سرفه های خشک و غیر عادی اش توی فضای اتاق می پیچید..زیر سنگینی نگاه مهمانها شرمی نهفته گونه هایش را سرخ کرد .. دستپاچه بلند شد و تلو تلو خوران از پله های هتل بالا رفت. حالا صدایش انگار از جایی دور در راه پله ها به گوش می رسید .. هنوز هم می توانم صدای سرفه های خشکش را در جایی ناپیدا در سرم بشنوم و ..

ادامه مطلب را اینجا بخوانید( کلیک کن)

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 13:58  توسط پيچک شوق  | 

بزرگ است خدای ابراهیم

چه شبی بود دیشب دمدمه های صبح

افسوس حسرتش بر دل ماند که چرا لحظاتی بیش نبود

سلام بر حضرت ابراهیم (ع)

طرف کرم ز کس نبست این دل پرامید من

گرچه سخن همی برد قصه من به هر طرف

آدم خوبی نیستم

ولی دست خودم نیست ، نمی تونم بد باشم

 دل بايد خاصيت آيينه را پيدا كند تا تمام صفات الهي در آن تجلي یابد

عشق و محبت الهاميست و يا بهتر بگويم تحفه ايست بسا با ارزش كه انسان توسط آن

و به كمك آن، خود را ميشناسد و با آن به سرنوشت و سرانجام خود واقف ميشود.

يگانه چيزي كه انسان را در سير تكامل آن تقويت ميبخشد

 و باعث ميشود تا بالاي انسان صفات ناقصه غالب نگردد،

محبت است، بلي محبت جايي براي كينه و ديگر صفات رذيله نميگذارد.

 در اثر ممارست كافي  محبت  جاي كينه، بُخل و عداوت را اشغال ميكند

واين خصايل رذيله را از وجود سالك ، رفته رفته  بيرون ميكند.

 به عقيدهء عرفا و متصوفين، در هر كسي عشقي هست

و اين در اصل خود عنايتيست از جانب حق 

و اين عشق در همه انسانها يكسان نبوده و از هم متفاوت ميباشد،

يعني معشوق هر كس فــــــــرق ميكند.

 بعضي ها ميل و رغبت به چيز هاي دارند كه ايشان را از معشوق واقعي دور ميسازد

بهر صورت حضرت مولانا تمرين عشق هاي مجازي را راهي بسوي عشق حقيقي ميداند

عاشقي گر زين سر و گر زان سر است

عاقبت ما را بدان شه ، رهبـــــــــر است

                     مثنوی مولانا از دیدگاه روانشناسی 

نه ! نه ! نرو ! اینجا رو هم ببین

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 8:20  توسط پيچک شوق  | 

یک روز تمام

غرق گلی بودم

جمعه بود به گمانم !!!

به گمان من مرد یعنی تحمل .

یعنی سوختن و شنیدن و کشیدن و

نگفتن و تحمل کردن و دم برنیاوردن.

 شاید این تعریف مناسبی باشه

برای یک مرد .

وقتی خیلی چیزا رو دوست داری

و همه اون چیز ها هم حق توست و ناحق و جرم نیست

ولی تنها بخاطر او از همه این حقوق خویش می گذری ،

این یعنی دوست داشتن .

بگذار تو هیچ از آنچه بر دل من می گذرد ندانی

بگذار من خود تنهایی آن را بدانم

بگذار تو هر چی می خواهی در مورد من فکر کنی .

بگذار ....بگذار  ...همین زیباست که کسی نداند من ....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 9:16  توسط پيچک شوق  | 

زندگی چیزی نیست!

چند روزی است ، شیرین ،

که تلخ می گذرد!!!

عشق،

تنها خون دل خوردنی است ،

که شیرین است!!!

 

بستم کتاب دلم را

وقتی کِ تاب خواندنش نبود!!! 

           

کلیک کنید بالی برای پرواز

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 8:4  توسط پيچک شوق  |